تبليغاتX
ttp-equiv="Content-Type" content="text/html; charset=utf-8"> <-B<script language="javascript" src="http://news.parseek.com/Javascript/?items=10&type=ALL&bullet=true&source=false" ></script>logAndPostTitle->

بهترین سازنده کدهای جاوا

} } catch( e) { } if ( intCount==-1) strResult="آرشیو نظرات"; if ( intCount==0) strResult="نظر بدهید"; if ( intCount==1) strResult="یک نظر"; if ( intCount>1) strResult=intCount + " نظر" ; strUrl="http://commenting.blogfa.com/?blogid=" +strBlogId + "&postid=" + lngPostid + "&timezone=" + intTimeZone ; strResult ="" + strResult + " " ; document.write ( strResult ) ; } function OpenLD() { window.open('LinkDump.aspx','blogfa_ld','status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px'); return true; }

                   نامه اي قبل از مرگ يك دختربچه

 

 این مطلب را از سایت برادر عزیزم مسعود دهنکمی گرفته ام و نیاز به هیچ توضیح دیگری ندارد

 

 

با عرض سلام و درود بي پايان به ارواح پاك شهيدان و امام عزيز. اميدوارم اين سلام خسته و دل شكسته و نااميد را از يك دختر جانباز شيميايي پذيرا باشيد. حاج آقا ده‌نمكي عزيز حتما تعجب مي‌كنيد وقتي اين نوشته‌هايم را مي‌خواني ولي برادر اين را بدان شايد بعد از خواندن اين نوشته ام روحم ديگر در آن دنياست.

من دختر يكي از هم كيشانت جانباز محمد...  هستم و شما را هم از كودكي از زماني كه پدر روزنامه‌هاي شلمچه و دوكوهه را هر هفته به خانه مي‌آورد، از زماني كه به طور خفا دفتر خاطرات پدرم را خواندم و از عشق به مسعود ده‌نمكي و رضا برجي و آقاي مرتضي سرهنگي و آقاي حبيب ا... كاسه ساز مي شناسم و از زماني كه هفته نامه شلمچه را بستند پدرم روزنامه را به چشمانش زده بود و گريه مي‌كرد و من در تعجب بود كه بستن يك روزنامه هم گريه دارد؟! ولي نه عشق پدرم به روزنامه نبود به تفكر ده نمكي‌ها بود. كم كم بزرگ شدم و امسال كه سوم راهنمايي هستم وقتي پدرم كه كوچكتر از شماست امسال عيد در گوشه اي از بيمارستان با درد لبخند مي‌زد با دلي غمگين فيلم شما يعني اخراجي‌ها را ديدم.

 در شبي كه شما در برنامه عبور شيشه اي آمديد همانشب چند نفر براي عيادت پدرم در خانه مان بودند وقتي اشك‌هاي شما را در تلويزيون ديد پدرم زار زار گريه مي‌كرد و همه ساكت و در تعجب بودند و مي‌گفتند آخر براي يك فيلمساز آدم گريه مي‌كند؟ و پدرم كه حالا هيچ كس گريه‌هايش را كسي نديده بود و به قول مادرم كه هميشه به پدرم مي‌گويد تو قلب سنگي داري و به قلب يخي معروف است ولي آن شب به خاطر فقط اشكهاي شما گريه مي‌كرد. براي نزديكترين كسانش در اين چند سال ما نديديم گريه كند ولي بر اي شما...

پدرم مي‌گويد: مسعود ده‌نمكي مثل خودمان دل شكسته و بچه جنگ و خصوصياتش عين خودش است زودجوش به شدت عصباني در مقابل حرف زور و سركش ولي دلش مثل آيينه صاف و من عاشقش هستم. ولي من اين چيزها را نمي‌فهمم و انتقاد دارم از بعضي از حرفهايتان.

حاج مسعود فيلم شما اخراجي‌ها عين خاطرات پدرم است ولي او در آن زمان بعد از شهادت برادر دوقلويش كه در جزيره مجنون در كنارش به شهادت رسيد به يكباره عوض شد و پدرم هم به عشق مادرم به جبهه رفت و بعدش هم بعد از جنگ در سال 70 باز هم به پدرم زن ندادند و مادرم با پدرم فرار كرد و ازدواج كردند. شما در گفته‌هايتان مثال شهيد باكري را آورديد كه در وصيت نامه اش رزمندگان بعد از جنگ را به سه دسته تقسيم كرده بود و شما گفتيد دسته چهارمي‌هم هستند كه به ارزشهاي جنگ هم پايبندند و مبارزه مي‌كنند. شما حاجي حتما ابزار مبارزه و دوستاني كه به شما كمك كنند امثال پدرم كه الان در گوشه‌اي افتاده‌اند بي كس بي يار مجبورند دق كنند چون كسي را ندارند. اگر باور نداريد خيلي‌ها مثل پدرم هستند كه دارند از بي وفايي‌ها دق مي‌كنند و خانواده‌هاي شان هم دارند تو اين جامعه له مي‌شوند. مثل خودم كه شاگرد ممتاز و نمونه هستم. با  نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد ولي چه؟ من الان آرزوي مرگ را دارم. همين ماه فروردين وقتي پدرم در بيمارستان بستري بود من ناخودآگاه كمدش را كه هميشه محكم مي‌بست با پيدا كردن قفل باز كردم و براي اولين بار دفتر خاطرات جنگ و جبهه اش را خواندم. نوشته بود تو جزيره مجنون محور شط علي تا 20000 هزار مي‌شمرده تا نگهباني اش تمام شود. نوشته بود وقتي جنازه برادر دوقلويش را كه در معراج شهداي اهواز ديد باور نمي‌كرد و از ترس پدرش در تشيع جنازه نبود. اما سخت ترين خاطره جبهه پدرم را خواندم. تازه فهميدم تو اين سالها چه كشيد. حاج آقا ده‌نمكي موافقيد كمي‌از نوشته‌ها و خاطراتش را برايتان بفرستم؟ (پس بخوانيد عين خاطراتش را) موقع عقب نشيني از قله‌هاي سيد صادق با وضع فجيعي عقب نشيني كرديم منطقه همه جا شيميايي جانشين لشكر شهيد شده فرمانده اطلاعات و عمليات هم به جمع شهدا پيوست. فرمانده گردان‌ شهيد اصغريخواه در پشت تخته سنگي آرام خوابيده با چند نفر از بچه‌ها به بالاي سرش رفتيم. همه او را بوسيدند و من دستش را بوسه زدم از جيبش قرآن كوچك و نقشه اي و يك كلت كوچك برداشتم.

فرمانده گروهانمان هم به شهادت رسيد. ما مانديم بدون فرمانده از شدت سرما و سختي‌هايي كه كشيدم آرزوي مرگ را دارم. خستگي آخر دلم براي يك خواب خوش تنگ شده هر جا اصلي و شهيد است همان راه را مي‌رويم آمديم تا معبر ميدان مين. نمي‌دانيم به كدام قسمت بايد برويم. چند نفر از همشهريان نشسته اند  كنار تخته سنگي. گفتند چند نفر اشتباهي رفتند به ميدان مين و شهيد و زخمي‌شدند ما هم مي‌ترسيديم كه از كدام راه برويم. در 30 متري من 5 نفر افتاده اند. گفتم برويم شايد توانستيم آنها را به عقب ببريم ولي بچه‌ها گفتند از لشگر نيرو آورده اند از نگهبان تا آشپز تا نامه رسان كه هر كس بايد يك زخمي‌يا شهيد به عقب ببرند.

 گفتند احتمال دارد مين منفجر نشده در اطراف آنها باشد زل زده بودم به آن 5 نفر در ميدان مين. دلم طاقت نياورد. به همراه سيروس دوستم رفتيم جلوتر رسيديم به 50 متري شان خداي من جمشيدي پايش قطع شده بود او از روستاي مجاور ما بود. سيروس گفت محمد برگرديم الان ميارن عقب آنها را. كنجكاو شده بودم جمشيدي بسيجي و از گردان كميل بود حتما هر 5 نفر  جزو گردان كميل هستند ناخودآگاه رفتم جلوتر. بچه‌ها از دور فرياد مي‌زدند كه بابا ديوانگي نكن شايد مين زير برفها باشد. دور زدم به جنازه اي كه صورتش آن طرف بود زل زدم بهش كه چكمه و بادگير تنش بود. چشمانش را باز كرده خداي من چقدر آشناست رفتم جلوتر با ترس و لرز دستهايش را بالا برد. هر آن انتظار مين را داشتم رسيدم به 20 متري خداي من محسن غريب پور هم هم ولايتي‌ام. زنده بود خدايا آن يكي هيكل بزرگتر آن طرف افتاده كي است. باز هم دور زدم. مي‌ترسيدم نگاهش كردم. او هم نگاهم مي‌كند. بادگير را از سرش كشيد.) خدايا چه مي‌ديدم. دامادم محمدحسين گريه ام گرفت. تو حال خودم نيستم. زار زار گريه مي‌كنم خدايا اون  3 تا بچه دارد. خواهرم چقدر بهش سفارش مي‌كرد. اون پاسدار بود. مي‌خواستم بروم كمكش. هر چه توان داشت فرياد زد. هرچه نفس داشت تو برفها كشيد بيرون گفت. برگرد جلو نيا اينجا معبر مينه خدايا ديگر اشكي ندارم. از ديشب آن قدر شهيد داديم و دوستانم و هم محلگي‌هايم رفتند همه زخمي‌ها جا ماندند ديگر خسته‌ام. خسته بچه‌ها آرامم كردند.

گفتند محمدجان الان ميارن عقب همه شان را. من كه فقط تازه 17 سالم شده بود و جثه هم نداشتم. نگاهش كردم. گفتم همين جا مي‌مانم ولي بعد از چند دقيقه غرش هواپيماها كه در ارتفاع خيلي پائين. بمباران مي‌كردند. باز هم شيميايي اين بار رنگ دود سبز است. دامادم قسمم مي‌ داد برگردم نگاهش كردم لبخند زد به من بغض توي گلويم دارد  خفه ام مي‌كند. با گريه جدا شدم خداي من دامادم آن لحظه به فكر فقط 3 تا بچه‌هاش بود. برگشتم. فرياد زد برگرد محمد ترا به خدا تو بمان و برگرد. فرياد زدم آخه تو تو تعاون لشكر بودي اينجا چه كار خنديد دستهاش را بالا برد. با نااميدي برگشتم (بعد از 4 سال دامادم و تمام شهدا. فرمانده لشكر همه را آورددن. تقريبا يك مقدار گوشت بر بدنشان بود. امروز افسوس مي‌خورم چرا نماندم. چرا. بعد از اين همه سال هنوز نمي‌داند خواهرم.

اين 18 سال هنوز آن بغض توي گلويم است. خدايا ديگر بريدم از اين دنيا. از شهادت فرار كردم. ولي امروز فقط آرزوي مرگ را دارم.»

بله برادر حاج مسعود ده‌نمكي عزيز هر چند من بدون اجازه پدرم نوشته‌هايش را خواندم ولي همواره الان مدتي است دارم مي‌سوزم كه اون تو اين سالها چه كشيده.

بعد از اخراج پدرم از كار توسط نيروهاي مشاركتي به كمك خدا به اين هيئت آمديم. هيچ چيز نداشت. 4 سال هر هفته پدرم مراسم گرفت. ايام محرم فاطميه مي‌گفت به ائمه و شهدا بدهكارم. چه بدهكاري او خود را در قضيه دامادشان مقصر مي‌دانست و مي‌خواست خدا او را ببخشد.

حاج مسعود عزيز الان 10 روز است كه به يك باره صاحبان اين خانه و حسينه كه پدرم درست كرد  بر سر ما ريختند كه بايد خانه را تخليه كنيد. باور نمي‌كنيد حتي يك شب غذاي سالم از گلويمان پائين نرفت. و پدرم آخر دارد آب مي‌شود. تمام داروندارش را داد به يك نفر كه فرار كرد و الان تو پول داروهايش مانده بله داريم از اين حسينه هم اخراج مي‌شويم. و من ديگر طاقت اشكهاي پنهان پدرم را ندارم. اون هيچكس جز خدا و شهدا را ندارد شب جمعه ساعت 12 شب پدرم را در سر مزار شهيد سيدحسين ميرحسني بي حال پيدا كردند. از حال رفته بود. وقتي 2 روز پيش فهميد دخترهاي صاحب اين خانه به مادرم كه سيد است توهين كردند نمي‌دانيد چه حالي شد اين هم از بچه‌هاي جنگ كه عاشق ائمه و شهدا و آخرش اين. اين روزها هر لحظه انتظار ريختن وسايلمان به بيرون كوچه را  داريم و من ديگر نمي‌توانم بيش از اين شاهد خرد شدن پدر و مادرم باشم مي‌خواهم بميرم و هر چند مي‌دانم خودكشي نشانه ضعف انسان است نمي‌دانم چرا شما را به عنوان درد دل انتخاب كردم شايد به خاطر علاقه شديد پدرم به شما و شايد هم خوابي كه چند شب پيش ديدم. ولش كن. به هر حال مرا ببخشيد برادر. هنوز نمي‌دانم چگونه بايد اين نامه به دستتان برسد. نذر كردم با اقا امام زمان و شهيد عمويم كه يك جوري اين نوشته به دست شما برسد. خواهشم از شما فقط اين است. در مورد نوشته‌هايم بماند امانت پيش تان تا ابد. من  از مرگ نمي‌ترسم. ولي از آبروريزي خيلي. من مهرناز ...  فرزند محمد جانباز شيميايي و تنها فرزند كه با نذر و نياز خداوند مرا به پدر و مادرم داد. به خاطر آبروريزي و نداشتن يك ريال براي اجاره جايي و به خاطر توهين به پدرم و ريختن اسباب و اثاثيه زندگي مان به بيرون كوچه از اين دنيا خلاص مي‌شوم. من خودم را فداي پدرم كه از سن 15 سالگي جانش را فداي نظام كرد مي‌كنم. نظامي‌كه حتي يك بار كمكي به پدرم نكرد. نمي‌دانم بعد از من چه بر سر پدر و مادرم مي‌آيد خدايا به آنها خيلي صبر بده خيلي ديگر ناي نوشتن  ندارم. جناب حاج مسعود ده‌نمكي به آقاي اكبر عبدي و سيدجواد‌هاشمي‌سلام گرمم را برسانيد (به خدا خسته ام خسته) براي من دعا كنيد تا خدا مرا ببخشد.

مهرناز...

نام و آدرس محفوظ است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 15:41  توسط مصطفی رضائی  | 
الهی کار کن که ایمانم نمیره

الهی هرچه خوبان درگاهت از توخواسته اند و هرچه خوبان درگاهت از تو میخواهند و هرچه خوبان درگهت از تو خواهند خواست به ما نیز عنایت فرما

الهی توفیق خدمتگزاری و نوکری محرومین و مستمندان را بیش ازپیش به ما عنایت فرما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 19:18  توسط مصطفی رضائی  | 

پروردگار من! مگذار که نگاه اميدوار من از ملکوت مقدس تو نوميد بازگردد و رشته اي که قلب مرا با آسمانها پيوند ميدهد بريده شود، و هرگز حاجات مرا اي برآوردنده حاجات از حضرت خويشتن به ديگران بازمدار (صحيفه سجاديه)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 12:32  توسط مصطفی رضائی  | 

اگراز کسی در زمان سابق سئوال میکردند که الگوی فرهنگی شما کیست و یا فرهنگ ایرانی چیست پاسخ میداد الگوی من فلان خواننده ویا رقاصه میباشد ویا اینکه در آرزوی این هستم تا همچون فلان دختر یا پسر الگوی سال گردم اما اگر بعد از انقلانب این سئوال را از کسی بپرسند چه جواب خواهد دادقطعا خواهد گفت میخواهمخمینی باشمتا بت شکن تاریخ گردم خامنه ای باشم تانامم لرزه براندام دشمنان اسلام بیندازد رجایی باشم تا نامم را هر پیرزن ویاپیرمردروستایی به نیکی ببردبهشتی باشم تاجاودانه تاریخ گردم چمران باشم تا داشتن دکترای فیزیک هم مرا از شهادت جدا نکند صیادشیرازی باشم تا باب شهادت بعدازجنگ هم برایم بازباشد آوینی باشم تا ....باهنر باشم تا... و هزاران نمونه از اینگونه آمال و آرزوهای زیبا و دوست داشتنی.

 اما واقعا همین است امروز فرهنگ ایرانی یعنی فرقی بین من و تونیست ُفرهنگ ایرانی یعنی کسی به فکر الگوهای غربی نیست فرهنگ ایرانی یعنی شب عاشورا کسی دربند نیست فرهنگ ایرانی یعنی زمان اذان شلواگرازکسی درزمان سابق سئوال میکردند نشانه فرد با فرهنگ چیست ویا الگوی شما از نظر فرهنگی کیست میگفتند الگوی ما فلان رقاصه ویا فلان دختر ویا پسر سال که بویی از ایمان و اعتقاد وتعصب ملی مذهبی نبرده است میباشد امااگردرحال حاضر ازکسی درایران بپرسندالگوی شماکیست میگوید میخواهم خمینی باشم غتر از مساجد جایی نیست فرهنگ ایرانی یعنی فرقی بین منو تو و فلان آقا زاده نیست فرهنگ ایرانی یعنی خاک بالش هیچ یتیمی نیست فرهنگ ایرانی یعنی آنتن ماهواره بالای هیچ ساختمانی نیست فرهنگ ایرانی یعنی از قضات ما عادلتر کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی شلوار کوتاه پای هیچ دختر جوانی نیست فرهنگ ایرانی یعنی مانتو کوتاه دارای هیچ مشتری نیست فرهنگ ایرانی یعنی موهای دخترانه و آبروی بندزده در سیمای هیچ پسری نیست فرهنگ ایرانی یعنی کلاهبرداری وخیانت در واژگان ما اثری نیست فرهنگ ایرانی یعنی صادقتر از فروشندگان ما کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی از ساز و آواز در عروسی های ما خبری نیست فرهنگ ایرانی یعنی هیچ همسایه ای بی خبر از همسایه نیست فرهنگ ایرانی یعنی محترمتر از خانواده شهدا کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی شهدا زندهاند و شاهد ونظرند فرهنگ ایرانی یعنی هیچ نماینده مجلسی به فکر خود نیست فرهنگ ایرانی یعنی صندلی مجلس رنگی غیر از خون شهیدان نیست فرهنگ ایرانی یعنی هیچ مسئولی مدیرتر و مقتدرتر از مسئولین ادارات نیست فرهنگ ایرانی یعنی در هیچ اداره ای امروز برو فردا بیا نیست فرهنگ ایرانی یعنی اثری از رشوه و ارتشا نیست فرهنگ ایرانی یعنی از کارمندان ما باوجدانتر نیست فرهنگ ایرانی یعنی الگوی لباس و دکوراسیون و ...فلان مد غربی نیست فرهنگ ایرانی یعنی مهریه هیچ عروسی بیشتر از مهریه حضرت زهرا نیست فرهنگ ایرانی یعنی اسم نام خیابانها وکوچه ها غیراز نام شهیدان نیست فرهنگ ایرانی یعنی اسراف و غیبت کار هیچ زنی نیست فرهنگ ایرانی یعنی با غیرت تر از مردان ساحل دریاوتوچال و دربند کسی نیست فرهنگ ایرانی یعنی هیچ سایت مبتذلی دراینترنت نیست فرهنگ ایرانی یعنی       فرهنگ ایرانی یعنی      و فرهنگ ایرانی یعنی هزاران هزار واژه وعبارت که در ذهن من و تو خطور کرده که جای نوشتنش دراین میان نیست .

حال اگر فرهنگ ایرانی این است و این سرزمین مقدس ایران است با عرض معذرت جمعیت ایران چند میلیون نفراست.التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:31  توسط مصطفی رضائی  | 

اگر از ما بپرسند برای چه روزه میگیرید عموما یکی از پاسخهایی که خواهیم داد قطعا هم درد بودن با نیازمندان میباشد و میگوییم میخواهیم با آنهایی که سفره خالی دارند هم درد باشیم و..... اما واقعا به قول امروزی ها حضرت عباسی همینطور است سئوال من اینجاست که در آخرین نهمانی که رفته بودید و یا آخرین مهمانی که دادید غذا چه بود چند نوع بود چقدر اضافه آمد اضافی ها را چه کردید راستی اصلا موقع افطار اول نماز میخوانیم یا اینکه اول وجود بعدش سجود .... دیدهایم افرادی را که دراین ایام سحر خواب مانده اند واز فردای آن روز چه بسا تا پایان ماه رمضان برای همه تعریف کرده اند که ما سحر خواب مانده ایم و حسرت می خورند اما ناراحتی آنها از این است که سحری نخوردهاند نه اینکه نماز صبحشان غذا شده است .....

راستی یادتان هست که معلمهایمان تعریف میکردند در زمان امیر مومنان علی علیه السلام وقتی امیر مومنان به منزل یتیمی مراجعه کرده بودند تا غذا برای یتیمان ببرند دیدند که مادر یتیمان به دلیل نداشتن غذا دیگی را پر از آب کرده و بچه ها را با وعده اینکه وقتی غذا پخت بیدارتان خواهم کرد در موقع افطار یا سحر خوابانده و نگران این بود که نکند بچه ها بیدار شوند و بهانه غذا بیاورند این ماجرا برای ما شبیه داستان است اما مسلمانان به ماه رمضان قسم که در حال حاضر نیز هستند خانواده هایی که چنین سرنوشتی را دارند و حقیر یک نمونه آنرا که دقیقا چنین سرنوشتی را داشت در روستاهای استان گلستان دیده ام .... حال بیائید دست به دست هم دهیم با عرض معذرت روزه دار واقعی را که الگویش امیر مومنین است بیابیم ..... الهی العفو .....یاعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:33  توسط مصطفی رضائی  | 

    دوروزی از افتتاح وبلاگ من میگذرد چندین با تصمیم گرفتم چیزی بنویسم و همیشه آرزو داشتم نظراتم را در اینجور جاها مینوشتم و از اوادمهایی نیستم که نوشته های دیگران را کپی کنم و در وبلاگ خودم بنویسم که دراین خصوص نیز نظراتی دارم اما به هر صورت با توجه به تنوع موضوعات مورد علاقهام نمیدانم از کدام شروع کنم تا اینکه امشب ساعت ۵/۲ ازخواب بیدار شدم گفتم بهتر است خلوتی با خدای خود داشته باشم بری تمرکز بهتر وبه دلیل اینکه بدنم از خوای آلودگی بیرون بیاد غسلی کردم و وضوگرفتم و روبه قبله ایستادم و الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم ..... نماز میخواندم و اما واقعا نمیدانستم با کیدارم صحبت میکنم در نمازم خدا را نمیدیدم تا السلام علیکم ورحمه الله وبرکاته نچسبید گفتمشاید وضویم عیب داشته باشد دوباره وضو گرفتم و روبه قبله الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم ....باز هم دیدم اتصال برقرار نشد اصلا درنمازم خدارا نمیدیدم در وسط نمازمگفتم شاید جای نمازم عیب دارد تا پایان نماز نفهمیدم چه شد بعد از نماز جایم را عوض کردم و الله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم ....فقط در پایان نماز فهمیدم تمامحواسم به دکوراسیون جلویم بود باز هم جایم را عوض کردم والله اکبر بسم الله الرحمن الرحیم..... هر چه میخواندم خداراکمتر میدیدم این نمازهم تمام شدناامیدانه خواستم جانمازم را جمع کنم که قرآن را دیدم گفتم بسمالله الرحمن الرحیم و قرآن را باز کردم چند آیه با ترجمه آن خواندم واقعا خوشم آمد اونجا که خدا با قرآنش با ما صحبت میکند انگار قرآن فقط برای من نازل شده است و خدا فقط برای من است اما افسوس آنجاکه من نماز میخوانم معلوم نیست چندتا خدا دارم ناگهان آیه ای توجه ام را به خودش جلب کره که انا اقرب علیکن حبل الورید خدارا یافتم خدارا باید در وجود خودم و در اعمال خودم پیدا کنم بلند شدم نادمو پشیمان از اعماق وجودم گفتم الله اکبر اشک از دیدگانم جاری شد بسم الله الرحمن الرحیم .....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 4:18  توسط مصطفی رضائی  | 

مقدمه

درراستای ترویج فرهنگ اسلام ناب محمدی ومبارزه با تهاجم فرهنگی و انتقال اطلاعات واگاهیهای حقیر و مهمتر از ان کسب علم وتجربه بانام مولای متقیان امیر مومنان علی علیه السلام درایام سوگوار و شهادت این امام همام و لیالی قدر شروع فعالیت خود را در این وبلاگ بااستعانت از درگاه خداوند متعال وتوسل به ائمه اطهار علیهم السلام  اعلام میدارم . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 4:53  توسط مصطفی رضائی  |